همیشه خیلی دیر میام و خیلی زود میرم.
اما این بار دیگه نوبرش رو آوردم
این روزها بشدت سرم شلوغه
شرمنده
شاید این بار طولانی تر بشه
اما حتماً میام
گلستانه


خیلی وقت که می خوام بنویسم.
اما هر بار که چند خط می نویسم ،
پشیمون می شم و دوباره پاکش می کنم
نمی دونم چی شده .
دره خاموش
سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.
چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.
غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است.
(سهراب سپهری)
.............................................................
تو بهتر از هر کس دیگه ای می دونی چی داره در وجود من می گذره.
همون فریاد قدیمی که بعدش هم ...... .می گذره
.
چرا همه چیز خاکستری شده؟
این روزها از پی هم می گذرد و دل تنگی همچنان رفیق گرمابه و
گلستانم ،مانده است.
ثانیه ها یکی پس از دیگری از روی شمارگان عمر من می گنرد، اما هنوز دوری و یادت هست.
گاه نزدیک می شوی و مرا در خود فرو می بری ، اما بالهای حسادت اندیشه یاد نبودنمان را در کنار هم زمزمه می کند.
می دانم. خوب طعم این ثانیه ها را می دانم. من سالهاست که با این ثانیه گذران عمر می کنم.
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خودرا.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
(( چه آسمان تميزي!))
برای خواندن متن کامل شعر، می تونید از لینک زیر استفاده کنید.
http://www.iranactor.com/belles/sepehri/mosafer.htm
برداشتی از کتاب .... هنوز درسفرم
سهراب ، مثل آب زلال و جاري بود و هرگز يك جا نميماند. او آشوب دروني خويش را با سفر به دور دنيا تسكين ميداد و اين سفرها باعث رشد و تحولش ميشد. ابتدا در سفري به اروپا، به پاريس و لندن رفت. در پاريس در مدرسه هنرهاي زيباي آن شهر، در رشته ليتوگرافي ثبتنام نمود و سپس عازم ايتاليا شد و دو سال بعد به ژاپن رفت و به آموختن فنون حكاكي روي چوب پرداخت و در راه بازگشت از ژاپن، براي مدتي در هند توقف نمود، ولي هرگز به دوري از وطن راضي نميشد و صفاي بيابانهاي كاشان را، به تمام چشم اندازهاي فريبنده دنيا ترجيح ميداد. سهراب هيچگاه از اين همه مسافرت، راه و رسمي كه رفتار و گفتار پاك هميشگياش را تحت تأثير قرار دهد، با خود سوغات نياورد. او ده سال آخر عمر خود را در شهر كاشان و روستاهاي اطراف آن به سر آورد
(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)
سهراب سپهری هم مثل خیلی از بزرگان کشور عزیزمان مورد بی مهری قرار گرفته .همین قدر بگم که شیشه تنهایی سهراب تویدهستان مشهد اَردهال كاشان شکسته و هیچ کسی هم به فکر نیست.
...........................
كفشهايم كو،
چه كسي بود صدا زد سهراب؟!
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
بوي هجرت ميآيد:
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش هايم كو؟
روح بلند سهراب در اوّل ادريبهشت ماه سال 1359، به دیار عاشقان خوش دل هجرت نمود و بدن پاکش در دهستان مشهد اَردهال كاشان به خاك سپرده شد. روحش شاد..
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
کاش قدری سهراب بودیم
شاید این واژه تنهای ما معنا می شد
شاید این ماهی تنهایی ما دریا می شد
(باغچه)
| Mon | Tue | Wed | Thu | Fri | Sat | Sun |
|---|---|---|---|---|---|---|
| << < | > >> | |||||
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 | |||||