غیبت
18 Sep 2009 
سلام
همیشه خیلی دیر میام و خیلی زود میرم.
اما این بار دیگه نوبرش رو آوردم
این روزها بشدت سرم شلوغه
شرمنده
شاید این بار طولانی تر بشه
اما حتماً میام
Baghche · 82 views · 2 comments
وقت لطيف شن
19 Jul 2009 

باران
اضلاع فراغت را مي شست.
من با شن هاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
و خواب سفرهاي منقش مي ديدم.
من قاتي آزادي شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.

در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.
چيزي وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روي همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
اي ياس ملون!


 -----------------------------
I'm.
Baghche · 241 views · 4 comments
Blight
22 Jun 2009 

خیلی وقت که می خوام بنویسم.
اما هر بار که چند خط می نویسم ،
پشیمون می شم و دوباره پاکش می کنم
نمی دونم چی شده
.
دره خاموش

سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.

غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است.
(سهراب سپهری)

.............................................................
تو بهتر از هر کس دیگه ای می دونی چی داره در وجود من می گذره.
همون فریاد قدیمی که بعدش هم ...... .می گذره
.


چرا همه چیز خاکستری شده؟

Baghche · 287 views · 8 comments
دل تنگ
21 May 2009 

این روزها از پی هم می گذرد و دل تنگی همچنان رفیق گرمابه و
گلستانم ،مانده است.
ثانیه ها یکی پس از دیگری از روی شمارگان عمر من می گنرد، اما هنوز دوری و یادت هست.
گاه نزدیک می شوی و مرا در خود فرو می بری ، اما بالهای حسادت اندیشه یاد نبودنمان را در کنار هم زمزمه می کند.
می دانم. خوب طعم این ثانیه ها را می دانم. من سالهاست که با این ثانیه گذران عمر می کنم.

Baghche · 236 views · 5 comments
باید امشب بروم
21 Apr 2009 
سه شنبه اول اردیبهشت ماه سال 1388
امروز روز بزرگداشت سه تن از شعرای بزرگ عرصه ادبیات پارسی است.
سعدی شیرین سخن
اقبال لاهوری
و
سهراب .
در مورد سعدی و اقبال چیز زیادی نمی تونم بگم .چون نه در اون حد اندازه هستم و نه اطلاعات کافی دارم.
اما حکایت سهراب چیز دیگری است .
شاید تنها شاعریه که تونستم به سادگی با شعرهایش گره بخورم.مطالب زیادی رو در مورد سپهری خوندم.توی مسافرت کردن دست کمی از سعدی نداشت.زیبا و آسان نقاشی می کشید.جوری که اگرهر گوشه از این دنیای پهناور سفره ساده طرح هاش رو پهن می کرد اونهایی که قدری از هنر سر در می آوردند ؛می شدند حکایت کبک و سفره هفت رنگ، اونهای هم که سر رشته ای نداشتن ،خیلی بی اعتنا نمی تونستن رد بشن.
اما در دل تمام حرفهای سهراب و ناله های درون نقاشی هایش یک چیز پیدا بود.سهراب از یک جنس دیگه و از یک دنیای دیگه بود.یک انسان ساده زیست ،مهربان ، صادق ،متواضع و فروتن و انسانی که به حق دریافته بود زهر شهرت را و .... سهراب سپری بود.
یکی از کتاب هایی که سهراب به اون علاقه زیادی داشت و اون رو هیچ وقت از خودش جدا نمی کرد قرآن کریم بود.همیشه یک قران جیبی کوچیک همراهش بود.درک اون رو از قرآن و آیات اون رو میشه بخوبی توی شعر اون دریافت.برای نمونه میشه به ابیات زیر اشاره کرد که در تفسیر آیه شریفه "هذا من فضل الربی" آورده شده که بر می گرده به شناخت ماهیت روح توسط انسان.

" کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کارما شاید این است

که در افسون گل شناور باشیم"

یکی از بهترین کتابهایی که توانستم به واسطه اون سپهری رو بیشتر بشناسم کتابی با عنوان "... هنوز در سفرم" هست که به کوشش خواهر سهراب،پری دخت سپهری نوشته و گرد آوری شده.در ادامه شعری از این کتاب رو آوردم.
ز رنگ بریدیم و ز دیدار گذشتیم
با چشم فروبسته از گلزار گذشتیم
در باغ جهان پا نگرفتیم چنان سرو
چون سایه سبک از سر دیوار گذشتیم
در راه سبک سیر نه پستی نه بلندی است
ابریم و از این دامنه هموار گذشتیم
پندار بر انگیخته صد نقش فسون رنگ
این پرده دریدیم وز پندار گذشتیم
دیدیم غباری چو بر آن، جامه فکندیم
از جاده دنیا چه سبکبار گذشتیم
خفتیم و شدیم از گذر خواب خبردار
از رهگذر خوا چه بیدار گذشتیم
از آمدن و رفتن ما کس نشد آگاه
از رهرو این خانه پریوار گذشتیم
...........................
شعر بلندمسافرسهراب یکی دیگه از منابعی هست که تونست من در شناخت بیشترش کمک کنه.
"دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

برای خواندن متن کامل شعر، می تونید از لینک زیر استفاده کنید.

http://www.iranactor.com/belles/sepehri/mosafer.htm

برداشتی از کتاب .... هنوز درسفرم

سهراب ، مثل آب زلال و جاري بود و هرگز يك جا نمي‏ماند. او آشوب دروني خويش را با سفر به دور دنيا تسكين مي‏داد و اين سفرها باعث رشد و تحولش مي‏شد. ابتدا در سفري به اروپا، به پاريس و لندن رفت. در پاريس در مدرسه هنرهاي زيباي آن شهر، در رشته ليتوگرافي ثبت‏نام نمود و سپس عازم ايتاليا شد و دو سال بعد به ژاپن رفت و به آموختن فنون حكاكي روي چوب پرداخت و در راه بازگشت از ژاپن، براي مدتي در هند توقف نمود، ولي هرگز به دوري از وطن راضي نمي‏شد و صفاي بيابان‏هاي كاشان را، به تمام چشم اندازهاي فريبنده دنيا ترجيح مي‏داد. سهراب هيچ‏گاه از اين همه مسافرت، راه و رسمي كه رفتار و گفتار پاك هميشگي‏اش را تحت تأثير قرار دهد، با خود سوغات نياورد. او ده سال آخر عمر خود را در شهر كاشان و روستاهاي اطراف آن به سر آورد

(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)

سهراب سپهری هم مثل خیلی از بزرگان کشور عزیزمان مورد بی مهری قرار گرفته .همین قدر بگم که شیشه تنهایی سهراب تویدهستان مشهد اَردهال كاشان شکسته و هیچ کسی هم به فکر نیست.

...........................

كفش‏هايم كو،
چه كسي بود صدا زد سهراب؟!
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
بوي هجرت مي‏آيد:
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي‏واژه كه همواره مرا مي‏خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش هايم كو؟

روح بلند سهراب در اوّل ادريبهشت ماه سال 1359، به دیار عاشقان خوش دل هجرت نمود و بدن پاکش در دهستان مشهد اَردهال كاشان به خاك سپرده شد. روحش شاد..

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

کاش قدری سهراب بودیم

شاید این واژه تنهای ما معنا می شد

شاید این ماهی تنهایی ما دریا می شد

(باغچه)

Baghche · 437 views · 5 comments

1, 2, 3, 4, 5  Next page

Calendar

January 2010
MonTueWedThuFriSatSun
 << < > >>
      1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031     

Who's Online?

Member: 0
Visitor: 1

Announce

rss Syndication

Choose a skin