Posts sent in: January 2001

ناب
15 Oct 2008 
می گفت:اشکم و از راه می آیم.
گفتم:چرا غبار گرفته نیسنتی؟
گفت:راهم پاک است.
گفتم: از چه پاکی حرف می زنی؟
گفت: ناب.
گفتم: چگونه؟
گفت:ذلال.
گفتم:تفسیر ذلال چیست؟
گفت:قلبت را جلوی چشمانت بگذار.
    اگر خویشتن را در آن دیدی، تفسیر ناب است و اگر دیگری تفسیر ذلال.
گفتم:دیگری؟
گفت: آنکه نیمی از قلبت را در چشمانش دارد.
گفتم: آن زمان که نیستم چگونه؟
گفت: با من.
گفتم: تو از کدام راه می آیی؟
گفت:
    
  عشق


این پست یکی از نوشته های قدیمی منه که خیلی دوسش دارم.خیلی از جاها هم اون رو نوشتم و به برای خیلی ها خوندم.
از دلم نیومد که اینجا هم ننویسم.
Baghche · 229 views · 3 comments
بود
06 Oct 2008 

یادش بخیر
بازی احساسمان
                                               یادش بخیر
خندهای کودکانه
                                               یادش بخیر
بوی نعنا
بوی ریحان
بوی اخلاص
                                               یادش بخیر
بوی آشنایی
پاکی 
یک رنگی
                                               یادش بخیر
آن نگاه آشنا
دزدکی دیدن میان دو نگاه
زنگ آخر
هول رفتن
جوی پر احساس آب
خواهش کیف مدرسه
همکلاسی
تنبلی
تنبیه
                                               
یادش بخیر
سال نو
عیدی گرفتنها
سفره های هفت سین
مادر بزرگ
                                               یادش بخیر
دیدن بچه  های آن زمان 
عطش تابستان
برف بازی
در زمستان
                                                
یادش بخیر
آسیابان
 نعرهای آب
در چاه آسیاب
باغ زرد لو
پیر گندم
آرد
نوش جان گفتن
خنده 
                                                
یادش بخیر
آن درخت توت
فصل جرأت
به قول همسایه ها
دیوانگی
آخرین شاخه
شاه توت
                                                
یادش بخیر
چوب
اره
صدای آشنا
طرح های استاد
خواهش ذوق
حوصله
بازی رنگ
                                              
یادش بخیر
خندهای کودکانه
شرم ها
رنگ روی گونه
چشم ها

                                               یادش بخیر
دوستی
خواهش رفتن
مرگ عاشقی
رنگ مردی
مردانگی
       
                                         یادش بخیر
لحظه آخر
      
یادش......

"شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
                بسی گردش کند گردون بسی لیل و النهار آرد"
قدر بدونیم
چون فردا باز می گیم یاد امروز بخیر.


این روزها سرم یکم شلوغ.کمتر وقت می کنم به وبلاگ سر بزنم.
به بزرگ واری خودتون من رو ببخشین

Baghche · 211 views · 1 comment
..توقف زمان(1)
27 Sep 2008 
هر چند دقیقه یک بار سرت را روی شیشه کنار صندلی تکیه می دهی و در فکر فرو می روی. در ذهنت هزاران تصویر مختلف از مقصد می سازی.

بعد از گذشت ساعتی، تصویر دور مقصد جای خودش رو به جاده ای بی انتها می دهد.لبخندی حاکی از ذوق و شوق بی حد و حصر از اولین دیدار،گوشه لبت جا خوش می کند.

آخرین آثار بجا آمانده از جاده به پایان می رسد.حالا چند قدمی بیشتر به مقصد نزدیک شدی.اتوبوس ،بعد از چند ساعت حرکت مداوم متوقف می شود.خیلی سریع وسایلت را جمع می کنی.به اولین ماشینی که راننده اش برای گرفتن یک مسافر به حنجره اش دستور خواهش می دهد جواب مثبت می دهی.خیابانها را زیرانعکاس تصویرهای نقش بسته روی شیشه ماشین ،یکی پس از دیگری پشت زمان جا می گذاری و پیش میروی.در میان تصاویری که از روی شیشه مقابل ماشین،نزدیک می شوند و از جلوی چشمهایت عبور می کنند، پرسان پرسان نشانی مقصد را جستجو می کنی.

بعد از گذشتن از چند خیابان و میدان که هر کدام نشانه هایی از مقصد به اندازه نشانی دارند، ماشین از حرکت باز می ایستد.چشمت از شیشه ی جلوی ماشین به یک تصویر گره می خورد.

"بفرمایید.رسیدیم"

بعد از چند بار تکرار این جمله از طرف راننده به خودت می آیی. کرایه ماشین را حساب می کنی و پس از تشکر و خداحافظی کوله پشتی ات را روی دوشت می اندازی و رو به سمت پیاده رو، از ماشین و راننده اش دور می شوی

خیره به تصویر مقابلت در پیاده رو به راه می افتی.منظره مقابل چنان تو را در خودش گره می زند که نگاهت جز به مقابل و قدمهایت غیر طریق مقصد را نمی پیماید.در بین راه چندین بار به علت برخورد با عابران مجبور به عذر خواهی می شوی.

پس از عبور از مقابل چندین دکان و نگاه های دیگر عابران خودت را جلوی درب چوبی منبت کاری شده ای می بینی.رنگ زیبای قهوه ای ملایم که ثمره بخشی از خلقت درخت گردو است زیر درخشش چشم نواز نور، روی انعکاس جلاء دهنده های سنتی و منبت کاریهای هنرمندانه استاد منبت کار چنان متحریت می کند که جدالی بین گامها با ماندن و دل با رفتن در می گیرد.

لختی به پاسخ خواهش دل سپری می کنی.

در تمام ابعاد درب، عبور استادانه نگاه ها و ضربه های مداوم استاد منبت کار برای خلق زندگی در چوب مرده تو را با خود همراه می کند.

شاه عباسیها را در حاشیه درب می بینی که در داخل خیزها و قوسها جا خوش کرده اند و چشمت را در چیدمان منظم گل برگهای خود، مسحور می کند.

ترنجی با قرینه دوطرفه و شمسه ای زیبا در وسط درب با ظرافت با گره چینی های زمینه در هم آمیخته است.لچکی ها با "دهان اَژدَری های"رقصان و نیم اَبرَکها در انتهای فرود اِسلیمی ها در چهار گوشه درب، طرح را در قاب داخلی حاشیه استوار می کند.

نگاهت مابین ترنج و لچک های کنج با حرکت ماری گل داری که با ظرافت بسیاری در میان گره ها پیچ و تاب می خورد ،بریده می شود و مسیر" ماری" را دنبال می کند.در قسمت وسط ماری گره ای با گل نیلوفر کمر "ماری" را به هم پیوند می دهد.

در بالای درب "کتیبه ای" که با خط زیبای نستعلیق شعری از حضرت مولانا بدین مضمون در داخل آن کنده کاری شده است.

"یک لحظه اگر نفس تو محـــــکوم شود

علم همه انبیــــــــات معلوم شود

آن صورت غیبی که جهان طالب اوست

در آینه فهم تو مفـــــــــهوم شود"

دور تا دور کتیبه با حاشیه ای ظریف بسته شده است و در انتهای طولی آن به دو "شَرَفه" زیبا و چشم نواز ختم می شود.

دستگیره های برنجی با نقوش هندسی و اسلیمی ِ قلم زنی شده ،تو را در خود فرو می برد.دو سر دسته دو طرح" کاجی" حجمی و حلقه های کمری مسی ، خود نمایی می کند.

در کنار درب کوبه هایی به شکل طاووس ،که روی "شمسه" برنجی مشبکی سوار شده اند، ترکیب بندی زیبایی به وجود آورده است.

سرانجام چشم به روی تمنای دلت می بندی و از کنار آن همه زیبایی عبور می کنی.

از درب که می گذری، وارد صحن بزرگی می شوی که دلت را به وسعت آسمان پیوند می دهد.

مات و مبهوت می شوی از آن همه زیبایی و نظم.پای از رفتن باز می ماند و در میانه همان هَشتی سست می شوند عظمت آن همه زیبایی تو ار از هوش می برد.

دور تا دور صحن با قوسهای پنج که روی ستونهای منظم استوار شده است هندسه فضا را در چشمانت چه خوش می نشاند.

در بالای هر ستون و در فضای میانه دو قوس، طرح "نیم لچک ترنج" ، به دست توانمند استاد معرق کار کاشی در دل زمینه لاجورد جای گرفته است.رد عبور اسلیمی ها با خطایی هایی که گاه و بی گاه" چنگ های" کوچکی را بر دوش خود سوار کرده اند، در دل" لچک ترنج ها" حرکت را در تمامی ابعاد وجودت به جریان در می آورد.

در بالای هر ستون در محل برخورد قوس ها با ستون ها، سنگ اتصالی به شکل استوانه با لبه های گرد شده از به زیبایی این پیوند می افزاید.هر یک ازستونها از جنس مرمر با وسواس زیادی حجاری شده است و صیقل داده شده است.

نگاهت که از بالای ستون به سمت پایین سرازیر می شود ، با نقوش هندسی در هم و گره چینی ها سنگ سیاه در دل زمینه سفید سنگ فرش در هم می آمیزد و به پیش می رود.

همانطور که چشمانت با گره چینی ها در هم می آمیخته و حرکت می کند ،جنبشی را در تمامی سطح سنگ فرش احساس می کنی که نگاهت را با خود همراه می کند و در میانه صحن با حوض مرمری سفید، در هم می آمیزد.

طرح حوض از هندسه" لچک ترنج" تبعیت می کند که بجای نقوش ،آب با نور می رقصد و رنج استاد کار معمار را زیر پیوندهای میان سنگها به فراموشی می سپارد. در دو انتهای طولی حوض نقش لچک ترنج به دو شمسه کوچک ختم می شود.

صدای حاصل از ریزش قطرات آب، از دو فواره کوچک که از دل شمسه ها سر بر آورده اند با نوای ریزش مضراب های قطرات فواره میانی حوض که در میان دستان "گلدانی" سنگی سوار شده است زیبایی فضا را دو چندان می کند.
Baghche · 253 views · 1 comment

Previous page  1, 2, 3, 4

Calendar

November 2010
MonTueWedThuFriSatSun
 << <May 2012> >>
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930    

Who's Online?

Member: 0
Visitors: 2

Announce

rss Syndication

Choose a skin