Calendar

January 2012
MonTueWedThuFriSatSun
 << < > >>
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031   

Last Comment

Announce

rss Syndication

Oct302008

10:21:21
توقف زمان(2)
توقف زمان(2)
وقتي نگاهت به انتهاي شمسه کوچک جنوبي ختم مي شود با گره چيني هاي سنگفرش گره مي خورد و در ميانه را ه با لبه سايه موزون، کنجکاوانه همراه مي شود تا منشاء آن را دريابد.همينطور که چشمانت با برخورد و فرارهاي گره چيني ها و سايه بازِي مي کند، ناگهان تمام ابعاد زمين زير گستره سايه اي بزرگتر پنهان مي شود و سايه موزن در دل آن گم مي شود. بي آنکه تو بخواهي نگاهت به راهش ادامه مي دهد تا در انتها با قرنيز آجري کوتاه جلو آمده اي در پايه ديواري سترگ، يکي مي شود.آجر هاي نخودي رنگ با بندهاي لاجورد نازک از يک ديگر مجزا شده است.اگر رديف آجر ها را  از به سمت غرب دنبال کني ناگهان در سر پيچي گم مي شوند و در ادامه مسير نگاهت همان راهروي ايواني با ستونهاي آشنا در مقابل چشمانت استوار، رخ مي  نمايد و اگر از به سمت شرق ادامه دهي  در ميانه راه در دل دو رديف بغل پله مرمرين يشم گون آرام مي گيرد. در بالاي قرنيز کوتاه قرنيز بزرگتري به مثال کمربندي مزّين به آجر و کاشي لعابدار دور تا دور فضاي  ديوار را  محکم کرده است. در داخل اين قرنيز که ارتفاعش به حدود ثلث قد مي رسد. گره هاي "آجري عبوري" ظريفي ، در دل قرنيز ،همچون رقص گيسو هاي پري زاده اي در دل باد چشم و دل به اعتراف زيبايي بي حد و حصر خود واجب مي کند.بماند جدال ميان عقل و رد عبور معما گونه آجر ها از لابه لاي يکديگر. در فضاي خالي ميان گره چيني ها استاد کاشي کار به حق و به زيبايي تمام با نقشهاي گل نيلوفر آبي و سبيل افتاده و اسليمي هاي  گره خورده با گره چيني ها چه آشوبي در دل هر صاحب ذوق و رهگذري به وجود مي آورد.در بالا وپايين قرنيز دو فتيله سياه رنگ محدود حر کات نقوش را از ساير اجزاي ديوار مجزا مي کند.قدري که از نظاره قرنيزها فارق شدي چند گامي به عقب بر مي داري تا آنچه که در انتهاي عبور اين قرنيز ها برايت معما شده هويدا گردد. 


Baghche · 278 views · 3 comments

Permanent link to full entry

http://golestane.0yoo.com/ECUa-b1/EaY-OaCa2-b1-p11.htm

Comments

Comment from: golepanbeh [ Visitor ]
میدونم هیچ ربطی به توقف زمان نداره
اما تو بهتر ازهرکسی میدونی من حالم اصلا خوب نیست
.
.
.
.

من ازتکرار بودنها و رفتن ها
من از تکرار فرداها و روزها
از اشکها و خنده ها خسته ام .
من از دل بستن ها و حسرتهای مانده بردل- تا ابد-
من از چشم انتظاری ها دل خسته ام .
من ازعمود چادرایل بودن
من ازسنگ صبوربودن
وهرگز پیش خلق شکوه نکردن خسته ام .
من از این بودن در این دنیای ...خسته ام .
من از هرروزویرانه گشتن خسته ام .
من از تکرار زنده گی خسته ام .
----------------------------------------------------------------------------------
بیبن گل پنبه عزیز، اگه آدم بودی شاید می شد یک فکری برات کرد.اما شما انسان نیستید."من ملک بودم و .........." خودتون دیگه استادید.ما فقط شاگردی می کنیم. خود کرده را تدبیر شاید. بزار روی پای خودشون بایستن.
مگه من صد دفعه نگفتم که باید خودت باشی تا بتونی اونها رو نگه داری.(من فرق می کنم )
با من چونه نزن.تا آخر عمرت وقت داری درد دل و گلایه و شکایت کنی .اما همیشه وقت نداری که دوباره شروع کنی.
   2008-11-20 @ 21:22:17
Comment from: amir [ Visitor ]
سلام
امیدوارم حالت خوب باشه
عالی بود
:-)
   2008-10-31 @ 12:51:37
Comment from: بدصدا23 [ Visitor ]
این متن خیلی تخصصیه. ولی از اون بیشتر زیباست.همه جوره. یاد یه چیزایی میندازه متو.یه جاهای دور. یه روزای خیلی دور.خیلی خیلی دور. اینقدر که انگار نبودن. یا من نبودم.شایدم تو یه کتاب خونده باشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماجرای آغاز این نوشته یاد و خاطره چند تیکه کاشی معرق  و کاشی هفت رنگ در مقبره با یزید بسطامی در بسطام.احساسی که لحظه لسم اون چند تیکه کاشی و مظلومیتی که داشتن در من به وجود اومد خوب یادمه.
امید وارم بتونم  تا انتها ادامه بدم.

   2008-10-30 @ 21:49:21

Leave a comment

New feedback status: Published





Your URL will be displayed.

 
Please enter the code written in the picture.


Comment text

Options
   (Set cookies for name, e-mail and url)